لحظاتی که بدون مفهوم و معنی از کنارشان می گذرم و سروده ای چند به نگارش در می آورم!
گفتند! دخترمان
بود ، شوهرش دادیم! دست
مرد ی پاک دست
انسانی خوب شاید او
سزاوارش باشد شاید او
امیدش باشد شاید او
جهانش باشد گفتند! دخترمان
بود، شوهرش دادیم! شما
را چه دخترِ
خودمان بود! سالها
گذشت دخترمان
ناله میکند فریاد
میزند! آه
میکشد نفرین
میکند کبودی
میدهد! گفتند! دخترمان
بود ، شوهرش دادیم! با
خشونت هایِ سربین پاه هایِ
دخترمان را فلک کردند سقط
کردند! گفتند! دخترمان
بود، شوهرش دادیم! خواهرمان
بود، شوهرش دادند! چرا؟ سالها
گذشت چرا؟ خبر
از او نداریم؟ چرا؟ در
غمش نمیگرییم؟ چرا؟
هان؟ خواهرمان
است، شوهرش دادند! گفتند! او
را به یتیم خانه ای دگر میفروشند!!! گفتیم!
نه! چرا؟
هرگز! نه! گفتند! دخترمان
است، شوهرش می دهیم! سال ها
گذشت! چرا؟ چرا؟
هنوز ساکتیم؟ چرا؟ مرز
بودن چیست؟ خواهرمان
است، بپاخیزید! دست
مردک را قطع کنید! غیرتی ها! خواهرمان
است! کجایید؟ هان؟ درخواب؟ رؤیا؟ سبیل هاتان
را تاب ندهید نمی خواهید
برخیزید؟ خواهرمان
را فروختند! خریدند! فروختند! شوهرش
دادند! به
تاراج بردندش! لیک
ما
در پیچ جاده ای بی
معنی میوه یِ
درخت خاکستری را میخوریم! او خواهرمان
بود، فروختندش! گفتند! دخترمان
بود، شوهرش دادیم! کنون
ما سبیل هامان
را تاب میدهیم! نگاه هایِ گندیده روزگارِ رنگهایِ تعفن آمیز پوسیده! چشمهایِ آغشته به سورمه هایِ ترگ گرفته! لبهایِ سرخِ خون بوسیده پلک، پلک حسرت، اشک آه ، ناله نه درمانی است نه پایانی گرگها خوابیده زوزه میکشند روزگاری است پر درد پر آه ملال انگیز تر از تنهایی بودن! یا نبودن؟ مسئله چیست؟ حضور من؟ تو؟خیابان؟ اشکهایِ فرو ریخته از گوشه
کنار پلکهایِ خیابان؟ چیست عشق راستینی که در سر می پرورانی؟ رازِ نگفته هایِ تارهایِ دلتنگ
کمانچه چه میگوید؟ دف، تار ، سنتور را چگونه باید به تصویر کشید؟ ناله هایِ پیر زنی کنار چهار
راه را؟چگونه؟ چگونه باید بوسید؟ چگونه باید از تن در کرد تحفه یِ پوشیده با لباس تن
را؟ ارزش چیست؟ درک؟ فهم؟ چگونه؟ چگونه باید فهم و درک را دریافت؟ زیر نگاه هایِ پولادین عصرِ
هرزه ها؟ قلم لرزید و چند لختی نگارش کرد! کفن پوشید کفن سر کرد! و با بقضی گلو بسته دو خطی را مساوی کرد! فرو کردش به چشمانش نبیند رنگِ این آشفته بازار
را نبیند هرزگی هایِ قلمها را نبیند تیره روزی هایِ جوهر
را نبیند اشکهایِ خیسِ خیابان
را نبیند! نبیند! نبیند!
پدر برخیز برخیز مزرعه خشکید مزرعه خشکید خشکید! پدر برخیز که کارگرانت کارِ گرانت را فرسودند! پدر برخیز! برخیز که سالیانِ سال است که مزرعه خشکیده و بی آب
است پدر برخیز ، پدر برخیز ،
پدر برخیز مزرعه خشکیده است مزرعه خشکیده است کارِ گرانت فرسود! پدر برخیز که آسمان هم در نبودِ تو خساست پیش کرده است چه ظلم ها که نکرده است! کنون با ما در نبرد است! پدر برخیز برخیز بس است خواب مزرعه خشکید خشکید! میشونی آیا؟ پسرانت همه غرقِ در خون غلتیدند پدر برخیز پسرانت یک به یک دفن نگاه هایِ مردمِ بیخرد
گشتند! پدر برخیز بس است برخیز! پدر برخیز که باران با ملخ ها دست
داد پدر برخیز، پدر برخیز که این آسمان نیز فرسود خراب گشت زیر برگ هایِ آبی و سبز
دفن شد! پدر برخیز پدر برخیز پدر برخیز برخیز! انشالله که خوبید همتون . . . هم اوهوم بریم سر اصل مطلب خب چی باید میگفتم ؟ آها یادم اومد! همونطور که گفته بودم قرن آشفته رو به صورت یه دفتر در آوردم و آپلودش کردم اگه دوست داشتین و اگه خواستین نوشته های منو بخونید اگه یهو حس و حالشو پیدا کردین میتونید از لینک زیر دانلودش کنید. حجمشم 750 کیلوبایت بیشتر نیست :) پاینده باشید فریادها، نعره ها خسته ها، بیمارها هق هق ها، خنده ها تاریک، روشن بیداری، خواب چه چیزی را باید جست در عمق این تاریخ؟ قیام؟ ، نعره؟ فریاد؟ ، شیون؟ لبخند؟ ، پوز خند؟ چه چیزی را؟ آزادی؟ یا زندان؟ کدام را؟ ترکشِ توپی تابیده در مشروطه؟ یا ترکه هایِ زندان هایِ تاریک
را؟ حقیقت یا دروغ؟ به چه قیمتی؟ به چه ارزشی؟ قیام باید کرد؟ لب ها گره خورده اند در پیچ و
تابِ تاریخ در پیچ و تابِ پیچکی که به دور
سرو میروید! فرّه از آن کیست؟ مشت ها را گره کنید فصل نوئی در راه است فصل بی سامانی فرزندانِ پدران! فصل تاریکی هایِ روشن در خفتگیِ لامپ هایِ شهر! بیدار شوید ، بیدار! انقلاب است، انقلاب! فریاد زنید مرگ بر ... مرگ بر شاه بنویسید در جای جایِ کوچه ها امید است امید که هنوز هم نفس می کشیم! بس است این آشفتگی بس است شاه رفت همه رفتند یکی پس از دیگری لیک این آشفتگی پایدار است و سامانی
نخواهد داشت! افسوس که هیچ فایده ای ندارد جنگ، جنگ است مرگ ، مرگ و تفاوتی میان کلمات نیست! دریا همان است ، رود همان سیل اما ... شاه رفت لیک ... پایانِ این شبِ تاریک مخمصه یِ دیگریست و پایانِ تلخِ قصه هایِ من را کسی نخواهد فهمید مگر مستی مستی که در نیمه هایِ شب میرقصد به سازِ آن گنبدِ شیوا! آری گنبدی کز آن بانگ از آن آید همان که در غروبی دل انگیز داغ دل را تازه کند! آه چه باید گفت؟ جز آهی سوخته از جگری پاره پاره! چه باید گفت؟ چه خواهی شنفت؟ از دهانِ ننگینِ مستی که بویِ
تعفن میدهد؟ چه خواهی دید؟ جز مستی که در کوچه ها تلوتلو میخورد؟ به چه میاندیشی؟ به سخنانِ مستی که پیمانه یِ دیگری
میزند؟ آه سعی نکن که او را واداری از کاری که میکند! من آن مستم! کوله بارم پر از سخنانِ ناگفته است که داغشان هنوز در دلم خفته است! چه میگویم؟ چرا میگویم؟ که چه شود؟ تا
دو چشمِ بسته را باز کنم؟ آه،
افسوس که دیگر چشم ها عادت کرده اند! گوش ها
دیگر خسته اند و سنگین! کوله ها
را باید بست جرینگ ها
را باید خرجِ سفری بلند داشت که
تا این جهان است میشنوی
از گلدسته هایِ پلیدش فریادِ
مؤذنهایِ دروغینی که شمشیرهاشان
را برایِ گلویِ
خشکِ مستی که هوار میکشد در
شبی تاریک برخیزید،
برخیزید درخشید،
درخشید! تیز
میکنند! امروز یه روز دیگست و من هنوزم زندم، خدا رو شکر که هنوز زندم و دستم به قلم میره و میتونم بنویسم از خیلی چیزا، از چیزایی که دیگران جرات گفتنشو حتی رو لبشون ندارند، خب این داستانِ من دیگه به قول یه خواننده ای این داستانِ منه هر شب تنهایی و تهش عینهو فیلمای اصغر فرهادی خوش ولی تلخ! به هر حال این دفترم به پایان خودش رسیده با 41 شعر که اگه تونستم به صورت pdf منتشرش میکنم تو فضای مجازی و اگه هم تونستم ازش یه کتاب تر و تمیز میسازم! حالا که به پایان راه قرن آشفته رسیدم دفتر دیگه ای رو وا میکنمو همدم دردای مستی میشم که تو کوچه ها تلوتلو میخوره و مست و منگ هی میچرخه و میچرخه و بدون ترس هر چی که سر زبون میاد حل میده بیرون ! من و مست شاید بهترین خاطره ام بین این دو تا دفتر پیشین باشه که تموم شدند و فصل تازه ای از سبک شعرو برام معرفی کردند! تو دفتر جدیدم من و مست بیشترین سعیم اینه که بیشتر قالب شعرم، نو نیمایی و سپید باشه، اگه خدا کمک کنه مفاهیم پر مغز تری نسبت به قبل توش خواهم فشرد که شاید به دل بعضی ها خوش نیاد اما نوشته هایی که به نگارش در میان اصلا مهم نیست موضوعی که برام اهمیت داره و میخوام مخاطب ها هم اینو درک کنن اینه که محتوای درونی نبشته ها رو درگ کنند مثله نوشته های رو ساحل که پاک میشن اما تاثیری که باید بزارند و میزارن مثه حرف هایی که گفته میشن و تموم میشن مثله خیلی چیزا که میدونم و میدونید و خیلی ها میدونند! بازم خدا رو شکر میکنم که هنوز هم میتونم نفس بکشم و زندگی کنم و ازش لذت ببرم اما ای کاش روزی برسه که روی هیچ صورتی اخم نباشو کسی دیگه قدش زیر بار این همه مسائل خم نشه ! کی میشه این مسئله به واقعیت بپیونده؟ کی میدونه ؟ کی اصلا میتونه حدس بزنه! پاینده و سرافراز باشید! با نگاه تو من عاشق دنیا شدم می رود غصه از عالم و دنیای من لابد از اینکه من مست مسیحا شدم نعره ها پی به پی شور و نشاطم بده بس که مستم ز می ساغر رسوا شدم رو سیاهم که بس عاشق رویت شدم من نفهمیده ام بس که شکیبا شدم راحت از عمر من می گذرد عشق تو به تو وابسته ام گرچه که تنها شدم دل به تو بسته ام یار مسیحایی ام همچو مجنونم و عاشق لیلا شدم همچو فرهادم و دفن نگاهت شدم از تب و تاب تو غرقه ی دریا شدم با نسیمی که از بوی وجودت رسد بی قرارم که من همچو زلخیا شدم
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()



